استاد  اوستا                                                                                                                                                                                         داستان عاشقانه ي يک شعر

 

 با من بگو تا کیستی, مهری؟ بگو, ماهی؟ بگو
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو

راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من, جانا چه می‌خواهی؟ بگو

گیرم نمی‌گیری دگر, زآشفته ی عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر, با من سخن گاهی بگو

ای گل پی هر خس مرو, در خلوت هر کس مرو
گویی که دانم, پس مرو، گر آگه از راهی بگو

غمخوار دل ای مه نیی, از درد من آگه نیی
ولله نیی, بالله نیی, از دردم آگاهی بگو ؟

بر خلوت دل سرزده یک شب درآ ساغر زده
آخر نگویی سرزده, از من چه کوتاهی بگو؟

من عاشق تنهایی‌ام سرگشته شیدایی‌ام
دیوانه‌ای رسوایی‌ام, تو هرچه می‌خواهی بگو

مهرداد اَوِستا (نام اصلی: محمدرضا رحمانی) (زاده ۲۰ بهمن ۱۳۰۸ بروجرد - مرگ: ۱۳۷۰ تهران)، نویسنده و شاعر معاصر ایران بود. به دلیل سرودن قصیده‌های فراوان، برخی وی را «پدر قصیده سرایی معاصر» نامیده‌اند. برخی نیز اوستا را دومین قصیده سرای بزرگ معاصر پس از ملک الشعرای بهار می‌دانند. ژان پل سارتر از وی به عنوان «یکی از متفکران برجسته مشرق زمین» نام برده‌است.اوستا علاوه بر شاعری، در زمینه فلسفه، موسیقی و ادبیات فارسی نیز فعالیت داشت. وی بعد از انقلاب اسلامی دارای سمت‌های مدیریتی در بخش‌های آموزشی و فرهنگی بود.

آثار:

تصحیح دیوان سلمان ساوجی
رسال ای در فلسفه , منطق , روانشناسی و اخلاق
عقل و اشراق
تصحیح رسائل خیام با مقدمه و تحقیق در زندگی وی
از کاروان رفته
پالیزبان
حماسهٔ آرش
از امروز تا هرگز
اشک و سرنوشت
روش تحقیق در دستور زبان فارسی و شیوهٔ نگارش
شراب خانگی ترس محتسب خورده
تیرانا

 

واین هم شعری دیگر از استاد


وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم
اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟